تبليغاتX
.... دورم کــــن ....

.... دورم کــــن ....

از ایــن قـومـی کـه غــــرق در گــنــاه ... بـه پـــاکـی مـنـو تـو شــلاق مـیـزنـنـد

اتفاقات

خب از چیش بگم ؟
جنگ و دعوامون؟

یا خوشگذرونی ها ؟؟

یه کوچولو میگم که 5 شنبه 2 هفته پیش دعوامون شد، منم پاشدم رفتم کرج و تا یکشنبه از هم خبر نداشتیم!

خیلی بد بود ، خیلی!

جدی ترین دعوایی بود که داشتیم!

امیدوارم دیگه پیش نیاد!

-

قبل از اینکه اون دعوا پیش بیاد نهار درست کردی و با حمیده رفتیم پارک ، کلی خوش گذشت

-

آشتی هم که کردیم ، یه غذای من در آوردی درست کردی که بی نهایت خوشمزه بود و باز هم رفتیم پارک

چقدر عالی بود ، چقدر هوا خوب بود ، چقدر خوش گذشت

چند وقته میخواهیم بریم سینما ، وقت نمیشه

اینقدر در گیر کلاس و زبان فرانسه و کار و دانشگاهیم که وقت نداریم سرمون رو بجنبونیم!

فکر کنم فقط وقت داریم دعوا کنیم جدیدا!!!

سحر رو تو خیابون دیدیم!

چند روزه نوشین اومده خونمون

جمعه ای مشروب خوردیم ، پاتیل پاتیل شدیم ، چقدر خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم، ولی آخرش من و نوشین حالمون بد شد ، شنبه نه دانشگاه رفتم نه شرکت و نه حتی کلاس زبان فرانسه

عالم و آدم رو دایورت کردیم رو ..... و دوتایی کلی حالش رو بردیم

گفتیم بریم فشم

آقا 20 دور ، دور خودمون چرخیدیم ، آخرش گفتیم حتما قسمت نیست دیگه ، نرفتیم!

ولی خیلی خندیدیم و خوش گذشت

آخرش هم ساعت 3 اومدیم یه طبخ غذایی پیدا کردیم تو گلبرگ ، به اسم کریم!

جوجه و کباب گرفتیم ، تو همون ماشین زدیم بر بدن، حالش رو بردیم.

غروب هم رفتیم بام!

هوا قشنگ سرد شده و خیلی حال میکنم با این قضیه

شنبه ای مامورا ریختن تو آپارتمان و دیش ها رو جمع کردن!

من مثلا خواستم مفید واقع شم ، سریع رسیور رو برداشتم گذاشتم تو اتاق!

بعد که مامور ها رفتن و یه کم حالمون سر جاش اومد، یه نگاه به زیر تلویزیون انداختیم ، دیدیم فیش ماهواره که دقیقا سر جاشه و خاکی که رو میز تلویزیونه ، حاکی از رسیوریه که تا 5 دقیقه پیش اونجا بوده !!

شنبه ای رفتیم سر قیطریه آیس پک بخوریم ، دیدیم آیس پکیه بسته ، جاش آواچی باز شده!

بغلش یه اسموتی بود، واسه اولین بار امتحان کردیم ، درسته واسه 2 تا اسموتی ، 14 تومن پول پیاده شدیم ولی می ارزید ، بی نهایت خوشمزه بود ، خیلی حال کردیم!

اسموتی ها رو داشتم میاوردم تو ماشین ، که یه پسره بادکنک قلبی میفروخت ، قشنگ بود ، یه دونه برات خریدم ، جالبه که کلی ذوق کردی ، حتی شاید بیشتر از مواقعی که کادو های آنچنانی برات میخرم ، ذوق کرده بودی!

یه عروسک خرس کوچولو هم واسه ماشینت خریدیم ، ولی تا گذاشتیمش تو ماشین ، فهمیدیم یه چشم نداره!!!!

و به این موضوع پی بردیم که این خرسه ، فرامرز ، پسر عموی فریبرزه ! که هر دوتاشون بی چشمن!

قشنگ رانندگی یاد گرفتی و تقریبا هر روز یکی دو ساعت میشینم پیشت و با هم میریم تهران گردی

کاملا به همه چیز مسلط شدی ، جز پارک کردن

که اون هم انشاءالله درست میشه

یه بازی خیلی توپ پیدا کردم که قشنگ رو نرو توئه ، به اسم تراوین!

هر چی بهت میگم عزیزم خب این دهکده مال من و تو و آینده بچه هامونه ، قبول نمیکنی

بهت میگم تو ملکه ی این دهکده ای ، به خرجت نمیره که نمیره!

دزدکی بازی میکنم [نیشخند]

آهان ، یه سوئیت 25 متری تو ظفر دیدیم ، خیلی باحال بود

میخوام دیگه مستقل شم و واسه خودم یه خونه ، در حد یه سوئیت بگیرم

البته فعلا در حد حرفه

تا ببینیم خدا چی میخواد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 11:8  توسط بــهـــــدا  | 

فیدله

فیدله داریم

5 شنبه بعد از کلی جنگ و دعوا با مامان (خاچوسرت) ماشینت رو آوردن دم خونه

بلاخره شما هم ماشین دار شدی خانم خوشگل خودم

مبارکت باشه

ایشالا چرخش همیشه به خیر و خوشی برات بچرخه

ایشالا تیر چراغ برق های تهران از دستت در امان باشن

و انشاءالله باهاش بری آمریکا

البته منم ببریااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:50  توسط بــهـــــدا  | 

نیستی ..... حالم خرابه

نیستی

دلتنگتم

نمیدونم چی کار کنم

هیچ چیز آرومم نمیکنه

عصر جمعه است، خیلی دلم گرفته

دیروز رفتم کرج، شاید از این دلتنگی فرار کنم، ولی نشد ، هیچ جا ، جز خونه خودمون راحت نیستم

خونه من و توووو

لباس هات رو از کمد در آوردم ، بوشون میکنم ، دست خودم نیست، همینطور دارم گریه میکنم

هیلدا دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارررررررررررررررررررررررررررررم

دوستت دارم عشقم

دوستت دارم خانومم

عزیزم

نفسم

عمرم

واقعا وقتی نیستی احساس تنهایی میکنم

از اون کیائه با شهامت و با اراده و با اعتماد به نفس، اصلا خبری نیست

دلم برات تنگ شددددددددددددددددددددددددددددده

دلم برات تنگ شده

تــــــــــــنـــگ

دیگه طاقت ندارم

تورو خدا زودتر برگرد

پریشب داشتم با حمیده اس ام اس بازی میکردم ، بهش گفتم

گفتم احساس میکنم هیلدا رو دوست ندارم، بهش نیاز دارم!

این احساس نیاز رو دوست نداررررررررررررررررم

همیشه فکر میکردم من تکیه گاهتم، ولی الان میفهمم خودم بدون تو هیچی نیستم

هییییییییییییچیییییییییییییییییییییییییی

تورو خدا زودتر برگرررررررررررررررررررد

کاش نمیزاشتم بری

کاش اون موقع ها که میگفتی برم یانه؟

اون موقع که داشتی اجازه میگرفتی، میگفتم نـــــــــــــــــــــه میگفتم نرووووو

چرا ادای روشن فکر ها رو در آوردم ؟؟؟؟؟ وقتی میدونستم اینجوری از نبودنت زااااار میزنم!

نمیدونم ، شاید اون موقع نمیدونستم که اینقدر بی تابت میشم

عشقم باورت میشه اینقدر  گریه کردم و اینقدر چشمام پره اشکه ، که نمیتونم صفحه مانیتور رو ببینم؟

دوستت دارم

بدون تو واقعا زندگی برام سختهههههههههه

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 18:10  توسط بــهـــــدا  | 

دل تنگم ...


اصلا جای تعجب نداره که همه آهنگ های جدیدی که تو این چند سال اخیر به بازار اومده رو میشنوم ، تو رو به یادم بیاره

چون با هم خاطره داریم ازش

هلن - بنیامین - داریوش و ...

با هم گوش کردیمش

باهاشون زندگی کردیم ...

ولی...

آهنگ های قدیمی هم من رو یاد تو میندازن ...

آهنگ هایی که سنشون از من و تو هم بیشتره !

آهنگ هایی که تو دوران دبیرستان گوش میکردم و عاشقشون بودم

اون موقع که تو نبودی ...

پس چرا اونا رو هم که گوش میکنم ، یاد تو میفتم؟!

جالبه که هر جا میرم ، حتی جاهایی که تو حتی ندیدیشون، تا حالا نرفتی ،

در و دیوارش ، زمین و آسمونش، من رو یاد تو میندازن!

انگار همه جا با منی ..

در کنارم ...

حالا که خوب فکر میکنم ،

میبینم همه چیز

قدیمی و جدید

موزیک ، شعر ، فیلم ، کتاب ، شهر ، محله ، آسمون ، زمین ، دریا ، غذا ، عطر ...

همه چیز ..

همه چیز من رو یاد تو میندازه ...

اصلا یادم نمیاد قبل از تو ، وقتی آهنگ گوش میکردم ، یاد کی میفتادم؟

اصلا قبلا که تو نبودی ، چرا من از آهنگی خوشم میومده؟

چرا عطری به نظرم خوش بو میومده؟

چرا سنگفرش های خیابون ها رو دوست داشتم ؟

چرا ستاره های آسمون ، ساعت ها من رو درگیر خودشون میکردن؟

چرا امواج دریا ، من رو آروم میکردن؟

در صورتیکه ، اون موقع هنوز ندیده بودمت ، که چهره ی نازت، بین ستاره ها ، بین موج های دریا ، برام مجسم شه

هنوز کنارم قدم نزده بودی

اون موقع هنوز عطر تنت به مشامم نخورده بود ...

اصلا یادم نمیاد قبل از تو ، به چه امیدی زندگی میکردم؟

اصلا خودم رو ، قبل از تو ، به خاطر نمیارم!

مطمئنم که با تو متولد شدم!

روحم، فکرم ، احساساتم ، با تو شکل گرفت

باور کن ..

نیستی ...

دلم تنگه برات

خیلی ..

خیلی ی ی ی ی ی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 9:57  توسط بــهـــــدا  | 

تایلند

اووووووووواااااااااااااااه

چندین ساله اینجا هیچی ننوشتم

از بس درگیر بودم ، بعد از اینکه دانشگاه قبول شدم ، خبر دادن که 4 تا درسی که پاس نکردم رو باید حتما پاس کنم وگرنه از دانشگاه خبری نیست

6 روز وقت داشتم 4 تا درس رو پاس کنم!

با بدبختی رفتم سر امتحان ها!
هنوز هم معلوم نیست چی میشه!

ایشالا هر چی خیره پیش بیاد

به هر حال ، ما که هر چی توان داشتیم گذاشتیم ! بقیه اش با خداست!
-

اولین فیلم دی وی دیمون رو دیدیم، شرک 4

چقدر حال داد

دیروز رفتیم سینما، شیش و بش، قشنگ شخمی بود فیلمه!

هولدن رو فروختم و این روزها بد جور درگیر این هستیم که ماشین بگیرم یا خونه؟!

فردا داری با مامان اینا میری تایلند نامرد!

میری عشق و حال ، بدون من!
هومن اومده بود مرخصی ، کلی خوش گذروندیم باهاش ، وقتی هم که رفت ، کلی گریه کردی...

قربون دل نازکت برم من

خیلی اتفاق ها افتاده

خیلی

نمیدونم از کجا و چطوری بگم!

فکر میکنم، سر وقت مینویسم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 12:2  توسط بــهـــــدا  | 

سیل امامزاده صالح

پارسال که دانشگاه قبول شدی و رفتیم امامزاده صالح ، نذر نون پنیر سبزیمون رو بدیم ، همونجا نذر کردیم اگر من هم دانشگاه قبول شم ، تو 25 تا نون پنیر سبزی بیاری و من هم از هر چیزی که اون زمان خواستم ، 50 تا بدم!

هفته پیش تصمیم گرفتیم که تو 25 تا نون پنیر سبزیت رو بکنی 50 تا و من هم 50 تا شیر و خرما بدم و اینا رو تو یه بسته بندی ، در قالب افطار ، ببریم امامزاده صالح پخش کنیم

مادرت هم دیدن ما نذر داریم ، گفتن من هم خیرات برای پدر و مادرم میکنم و تو هر بسته یه دونه موز هم بزارید.

خلاصه یه افطار کامل شد

پنج شنبه هوا کاملا آفتابی و خیلی گرم بود! ساعت نزدیک 7 بود که کار بسته بندی تموم شد و همه رو گذاشتیم تو ماشین و رفتیم سمت تجریش ...

اذان داده بودن که رسیدیم داخل امامزاده

آقا چشمتون روز بد نبینه ، تا اومدیم بسته ها رو بین کسانی که دارن نماز میخونن پخش کنیم

یه طوفان و بارون و تگرگی شد که بیا و ببین ...

انگار بالا سر هر یه نفر ، یه شلنگ آب گرفته بودن

تا لباس زیرمون هم خیس شد

از همه جامون آب میچکید

با بد بختی خودمون رو رسوندیم زیر یه سقف ، تا بارون بند اومد

وقتی تو ماشین نشستیم ، یخ کردیم

تا حالا نشده بود اول شهریور ماه ، درجه بخاری ماشین رو ، رو 2 بزارم و از سرما بلرزم !!!

یه ذره که گرم شدیم ، رفتیم بستنی ناصر ، بستنی سنتی مخصوص زدیم بر بدن و لرز کردیم!

یه شیرینی فروشی خوب کنار بستنی ناصر هم پیدا کردیم که قرار شد از این به بعد از همونجا شیرینی هامون رو بخریم...

بخاطر امتحانهام من نمیتونم باهاتون بیام سفر ، گرچه میخواستم بیام هم خیلی تابلو بود

20 روز دیگه تو با مامانت میری خوشگذرونی ...

ایشالا که خوش بگذره بهت گلم ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 12:10  توسط بــهـــــدا  | 

قبول شدم

دیروز نتایج  رو اعلام کردن

قبول شدم

نفر دوم تهران مرکز!

خیلی خوشحالم

و همه این خوشحالی رو مدیون توام

تو بودی که باعث شدی من دوباره به فکر درس خوندن بیفتم

وگرنه هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم باز بخوام درس بخونم امتحان بدم کنکور بدم!

از شغلم و کارم راضی بودم

ولی ...

الان احساس میکنم میتونم به بهتر از اینی هم که هستم ، تبدیل بشم

و همش رو هم مدیون توام

مرسی بخاطر همه چیز...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 15:36  توسط بــهـــــدا  | 

مالزی- سنگاپور

آقا پریروز ، راحت و آروم تو خونه نشسته بودیم

یعنی من رو کاناپه دراز کشیده بودم ، سریال میدیدم ، تو هم نشسته بودی روزنامه میخوندی که همانا یه اس ام اس ، زندگی ما رو از این رو به اون رو کرد !

چون گوشیت نزدیک من بود ، من برداشتم خوندم :

- تو هیچ سفری نمیتونی بیای؟

فرستنده مادرت

دوتاییمون با تعجب به هم نگاه کردیم و تو گفتی ، من تایپ کردم و جواب رو اینطوری فرستادیم:

- فقط سفر آخرت میتونم بیام ، حالا چطور؟

مادرت : خدا نکنه ، گفتم خاله فریده داره میره مالزی سنگاپور ، ما هم باهاش بریم

خواندن اس ام اس همانا ، برق هیجان در نگاه من و تو روشن شدن همانا!!!

آقا 2 روزه کار و زندگی نداریم ، همش این آژانس زنگ بزن ، اون آژانس زنگ بزن!

منم میخوام باهاتون بیام ، ولی تو هنوز به مادرت نگفتی و معلوم نیست چه بهونه ای میخواهی بیاری و چی قراره سر هم کنی واسه اومدن من!

فعلا موندیم چطوری پاسپورت من رو بدی به مامانت و بگی : مامان ، کیا هم میخواد باهامون بیاد

عکس العمل مادرت باید دیدنی باشه 

خلاصه کلاس زبان فرانسه رو عین قند پیچوندیم!

یعنی اصلا انگار نه انگار که کلاسی در بین بودددددده

تو همه تصمیم گیری هامون ، ذره ای بهش اهمیت ندادیم و نمیدیم !

پولی هم که گذاشته بودم بانک وام بگیریم ، قراره برداریم خرج سفر و عیش و عشرت کنیم!

البته همه ی اینا بستگی به این داره که چطوری میخواهی به مادرت بگی منم میخوام بیام؟!

-

جواب کنکور رو تا چند روز دیگه میدن!

و من موندم و یک دنیا استرس ، برای پیدا کردن یه هتل خوب 5 ستاره !

جدیاااا ، یه سفر چقدر میتونه آدم رو بیخیال کنه !

تا قبل از اون اس ام اس ، همه فکرم جواب کنکور بود

حالا اصلا یادش هم نیستم!

انشاء الله هر چی خیره پیش بیاد!

راستی ماه رمضونه و من و تو تا حالا حتی یه روزه کله گنجشکی هم نگرفتیم

2 روز هم هست که ساعت رو 6 و نیم صبح کوک میکنیم که مثلا بریم بدوئیم ، ولی عین آقاها 6 و نیم بیدار میشم دوباره واسه 8 کوک میکنم و میخوابم!

تو هم قشنگ عین خانووووما با من همراهی میکنی و ساعت 8 صبح که پا میشیم ، هی غر میزنی که چراا نرفتیم بدوئیم ؟؟؟؟؟

-

اینم اتفاقات مهم این چند وقت!

فعلا

عزت زیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 12:34  توسط بــهـــــدا  | 

پرویتاا

خب

چندین و چند تا اتفاق مهم افتاده

1- ماه رمضانه (خاک بر سرمون که فعلا فقط تونستیم سریالاش رو ببینیم و زولبیا بامیه بخوریم)

2- اولین جلسه زبان فرانسه رو با هم رفتیم (چقدر هم خندیدیم)

و سومیش هم اینه که من مریض و با گلوی چرکین ، از مسکو برگشتم

آخ آخ مهمترینش رو ننوشتم

تو 1 هفته ای که من ایران نبودم ، تنها بودی!

الهی قربونت برم که دیگه بزرگ شدی خانم شدی

میتونی تنها بمونی!

یه اتفاق مهم دیگه هم افتاده : اینکه 4 تا امتحان من نزدیکه و من اصلا حس درس خوندن ندارم!

تو هم چپ میری راست میایی ، گیر میدی به درس خوندنم

حتی نمیزاری پازل گربه که عید برات خریدم رو درست کنم

میگی اول درس!

وااااااااااااای تیرامیسو خوردیم در حد خوووووووووودا

چقدر چسبید

میخواهیم سانس های فوقول سینما ، اینجا بدون من ، رو ببینیم !
فعلا در حد صحبته ، تا به عمل برسه خیلی مونده!

تا اینجا که بوش میاد برنامه باکو رو داریم کنسل میکنیم

فعلا فوکوس رو کیشه!

حالا ببینیم خدا چی میخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 10:49  توسط بــهـــــدا  | 

اولین مسافرت من و تو

الانم که یادم میاد ، یه لبخند گنده و خوشگل رو لبهام میشینه-

5 شنبه خیلی زود رفتم خونه ، چون میدونستم قراره تو رو ببرم شمال

نهار جوجه سفارش داده بودی ، چون رژیم بودیم ، یه پرسشو 2 تایی خوردیم

طرفهای ساعت 2 و نیم راه افتادیم (یک ساعتی با بابا، درگیر صندوق عقب بودیم که زبونه اش شکسته بود و در صندوق عقب بسته نمیشد، آخر سر با آخرین روش های یورو 2012 ، به کمک پیچ و مهره ، بستیمش)

چقدر هوا عالی بود - کرج رو که رد کردیم ، یه ابر تیره کل آسمون رو پوشوند

درجه کولر ماشین رو هم زیاد کردیم و هوا شد هوای زمستون

قشنگ سرمای تو ماشین رو دوست داشتم

چقدر حالمون خوب بود

همه چیز عالی بود

جاده

آسمون

هوا

نم نم بارون

آهنگ های تو ماشین

همه و همه عالی بودن

آفتاب درخشان صحرا ، نگه داشتم ، بنزین زدیم و کلی خوراکی های مضرررر خریدیم و خوش گذروندیم

سیگار هم خریدیم

یه پاکت گرفتیم و همش 2 تا دونه کشیدیم (انگار مجبوریم)

یکی تو - یکی من !

تازه تو که میخواستی سیگارو از پنجره بندازی بیرون، باد میومد ، سیگار برگشت تو ماشین ، سریع زدم کنار جاده ، پیاده شدیم گشتیم دنبال سیگار، که به فاک نده لباسا و وسایلی که رو صندلی های عقب گذاشتیم!

چه بادی میومد...

بعد از امامزاده هاشم هم ، یه جایی زدم کنار ، چایی و کلوچه خوردیم و عکس انداختیم

همه چیز عالی بود

خدایا شکرت!

رسیدیم خونه اتون، رفتم مغازه شاهین و سر شیشه هاش که هنوز سالمه و نریختمشون پایین ، خندیدیم

برگشتیم خونه مامانت گفتن هومن پسته ، فردا ساعت 4 صبح میاد

شب موندم

کلی با شاهین ، با کامپیوترت ور رفتیم ، آخر نتونستیم به وایرلس وصل شیم

صبح هومن اومد ، نشست پشت ماشین ، داد زد : آقا این دنده ات چرا اینطوریه ؟

گفتم چطوری؟

رفتم نگاه کردم دیدم به به ، اصلا دنده داره میچرخه واسه خودش 360 درجه!

خلاصه یه تعمیرکار اومد ، ماهکشو درست کرد

قرار بود دیروز عصر برم لنگرود ، مامان اینا رو که از هفته پیش ، شمال مونده بودن ، بردارم و بیام تهران ، که مامان گفتن همچنان بهشون داره خوش میگذره و نمیخوان فعلا برگردن

این بود که با مادر تو ، برگشتم تهران تا به دکترشون برسن

راستی، مامان من که از کربلا اومده بودن ، برای مادرت سوغاتی آورده بودن و از اون موقع ، هی مادرت میگفتن باید یه چیزی برای مامان من بخرن!

دیروز مادرت کلی کادوو خریدن.

دستشون درد نکنه!

یه راستیه دیگه : هومن یکی از اون بچه گربه ها رو کشت!

نامرد ندید یکیشون رفته زیر لاستیک ماشینش خوابیده ، اومد ماشینو ببره از پارکینگ بیرون ، که صدای ترکیدن گربه هه اعصاب هممون رو خورد کرد!

تازه مردیکه اومده صداشم در میاره 

تو اون حال عصبانیت من و تو و شاهین ، اینقدر مسخره بازی در آورد که مردیم از خنده!

خدا ما رو ببخشه!

شوهر زیبا فوت کرد ...

و همچنان فکرم درگیر بچه ایه که مهسا میخواد بخره!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 15:4  توسط بــهـــــدا  |